من از اینجا به بعد را با تو زندگی خواهم کرد 2 :

میکس... کار...

 

توی اتاق پای سیستم نشسته ام تا میکس فردا را آماده کنم. یک برنامه ی ادبی و نقد شعر است. گوینده میخواند: زندگانی سیبی ست گاز باید زد با پوست... ریورب(Reverb) لازم دارد تا به دل شنونده بنشیند.

گزینه ی افکت را کلیک میکنم. حجم ریورب را اننتخاب میکنم و گزینه ی Preview. میشنوم:

- آفتابی یکدست

سارها آمده اند. تازه لادن ها پیدا شده اند.

من اناری میکنم دانه به دل میگویم

کاش مردم دانه های دلشان پیدا بود.

می پرد در چشمم آب انار

اشک میریزم

مادرم می خندد

رعنا هم.

 

... و نفسم هم!

سیب نیم شده ی سرخ توی دست هایت را به من تعارف میکنی و میگویی: بگیر حوای من... خسته شدی. بگذار دلت آب پاشی شود...

همه چیز دنیای ما عادلانه نصف نصف است به جز عشق که تو همیشه سهم بیشتری داری.همیشه عاشق تری. همیشه مهربان تری.همیشه امیدوارتر.

پشتی سفید و قرمز یادگار مادرت را کنار دیوار میگذاری و مینشینی و مثل یک پسربچه ی ده دوازده ساله از گاز زدن سیب لذت میبری. همه ی لذت های زندگی تو همین قدر زنده و صادقانه ست.

- مینشینم اینجا که هم تو به کارت برسی و هم من به زندگیم. راستی کتابفروشی سر چهارراه کتاب... را توی ویترین گذاشته بود و من قول خریدش را از حقوق آخر ماه گرفتم.

کتابفروشی سر چهارراه مرا میبرد به اولین ملاقات من و تو...

- یادت میاد؟ اولین باری که همدیگر و دیدیم؟ تو میخواستی الکترونیک فروید و بخری و من تاریخ معاصر ایران؟

و من که درست آن صحنه جلوی چشممم هست : آره حالا من دنبال کتاب ادبیاتم و تو ...

حرفم را قطع میکنی : و من دنبال تو...

منتظری که ذوق چشمهایم آشکار شود و بخندم.

و بعد تو و لحن شیطنت بارت: مثل آن موقع ها که تو دنبال من بودی!...

و کتابت را سپر میکنی جلوی صورتت و قایم میشوی و از ته دل میخندی.

من که حالا بین خنده و شیطنت و عشق و تلافی گیر افتاده ام روی میز دنبال چیزی برای نشانه رفتن میگردم.

نزدیک ترین چیزی که به ذهنم میرسد همین شکلات روی میز است برمیدارم که به سمتت بیندازم . دستم را بالا میبرم و صدای خنده ی تو هنوز توی گوشم است. میچرخم و پرتاب که میکنم

میخورد به دیوار...

 

لعنت به این اسپیکر لعنتی که همیشه خراب است و هی قطع و وصل میشود.

گ...از... بای...د ز...د با پوس... ت

نه خوب نشد باید اکو هم بدهم شاید بهتر شنیده شود.

/ 16 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
پالیزبان

درود در درود سلام مرا به آقای گنبدتان برسانید . از قول من به حضرت ایشان بگویید : در حوالی کوچه ی دلتنگی ام پنجره ی فولادی روییده و سر به فلک کشیده است زائر کویم می شوی ؟ شما نیز بسان ما زائران ؛ دخیل می بندید !؟ نه نه نه شان شما اجل است آقای گنبد تو همچنان بر سریر معصومانه ات تکیه کن و حاجت حاجتمندان را روا کن به کبوتر دلم گفته ام که چهار نعل حضورتان شرفیاب شود و پای اذان نقاره ها , از جانب من و غیاباً اشکی به رسم رهروی جاری کند . بدورد

صبا

قشنگ بود... حس نابی داشت [گل]

گلشنا

مطلب جالبی ی عالی[گل][گل][گل][گل][گل]

گلشنا

مطلب جالبی ی عالی[گل][گل][گل][گل][گل]

محمد

هیچوقت برای تنهایی خودم گریه نکردم دلتنگ آنهایی شدم که تنهایم گذاشتند …

رها

والا اسپیکر ما یه ساله خرابه هیشکی محلش نمیذاره با هدفون میگوشیم نوشته ت آدمو یاده سهراب سپهری میندازه دلم برا شعراش تنگ شد حالا اینی که به تو سیب تعارف کرد کی بود؟؟؟فضولم دماغته تازشم

پسر بیرجندی

استعداد نویسندگی داری خب البته بیرجندی هستی بیرجندی ها همشون ادمای با استعدادی هستن :D

رعنا

مریم خانوم میخونم پستاتونو ولی جزو معدود پستایین این دو تا پست که...که اشک همراه با نفس هام میشه ...آرزومه ازتون یه جمله رو توی سال جدید بشنوم ... راست راست راستش یه چیزی بگم اسم" نفس" رو دیدم خیلی خوشحال شدم

علی

خدای من نویسنده ی این نوشته مثل اینکه لحظاتی ذهنش مثل خرگوش پریده رو کاغذ (شاید مانیتور) به هر حال جالب شده.

رعنا

[لبخند] شما بزرگواری مریم خانوووم ولی من آرزو ها دارم برات خانوم !بلهههه قضیه از این قراره [چشمک]