اسمش و چی بذارم؟؟!!

از دور شاخه های سپیداری که از روی پرچین سرک می کشیدند، پدیدار بود.

کلاغِ پیر  روی بلندترین شاخه ی درخت نشسته بود . نمی دانم تابحال کلاغِ پیری که عاشقِ چیپسِ کوکوسبزی باشد و نودالیت بخورد را دیده ای یا نه ولی کلاغِ آبادیِ ما اینطور بود. نگاهش به همه جا بود و آنجا، روی آن شاخه ی بلند، می توانست همه جایِ آبادی را ببیند. از کوهستانِ دور تا همین حوضِ کوچکِ پایینِ پایش را...

 

حوضِ کوچکی که هم فواره داشت هم پر از آب بود. وآسمانِ تویِ دلش، همسایه ی ماهیِ لپ دار بود. ماهی ِ سفید و سرخی که لپ هایش را بیشتر از باله های افسونگرش دوست داشت.

که با هر چرخشش توی ِ حوض، کلی حباب روی آب می کاشت.

بازیِ هر روزِ ماهی شده بود خلقِ حباب هایی توی آب، که ریز و درشتی شان مهم نبود؛ مهم تلألؤِ آفتاب، تویشان بود که ماهی لپ دارِ ما را ذوق زده می کرد.

 

حباب ها واقعی بودند، مثلِ حباب های ذهن من  که همیشه واقعی است. که قلمبه می شود توی ذهنم و اگر نگذارمشان توی صندوقچه ی گوشه ی پستو، جمجمه ام را خواهند ترکاند.

من حباب های توی ذهنم را دانه دانه مرتب میکنم و میگذارمشان لای بقچه ی ترمه و دسته شان میکنم توی صندوقچه، شاید سالها بعد، یکی یکی شان را باز کنم و ببینم کدامشان هنوز سرِ جایشان هستند...

 

همین که می گویی صندوقچه، خیلی ها فکر میکنند باید، زیرِ یک پارچه ی سفیدِ گلدوزی شده، دنبال جعبه ای بزرگ و آهنی بگردند با قفلی زنگ زده و بزرگ رویش. یا مثلا ادیب ترها، چوبی فرضش می کنند.

کمتر کسی به صندوقچه ای که من میگویم فکر میکند؛ صندوقچه ای که همه یکی از آنها را دارند. درست توی قفسه ی سینه اشان؛ صندوقچه ی دل.

 

همه یعنی همه، حتی عروسکِ زشت. حتی عروسکِ زشتی که مدتها بود، گوشه ی باغچه افتاده بود.که فکر میکرد وصله ی ناجوری ست به تنِ دنیا، یا،  دنیا وصله ی بزرگِ ناجوری ست به تنِ او.

عروسکی که روزی، در بالاترین نقطه ی ویترینِ مجلل ترین دکانِ شهر، آرزوی خیلی از بچه ها بود. و همین حالا هم زشت نبود، همین حالا هم مثل یک گنج، کنجِ باغچه پنهان شده بود. که شاید، روزی قرار بود تصمیمِ کبرای کسی، از گل آلودشدنش زیرِباران، بیرون بکشدش.

 

از همان باران هایی که وقتی می گیرد، زندگی جان می گیرد؛ جوی وسطِ کوچه، می رقصد و شمعدانی ها، محکوم به خندیدن می شوند. از همان باران هایی که همه چیز را خیسِ خیسِ خیس می کند؛ تا غصه های آدم آب برود و شادی ها و امیدهایش، رِی کند و قد بکشد. که آدم را معتاد کند؛ معتادِ باران.

از همان باران هایی که تا ساعتها بعد از رفتنش، هنوز ردِ پایش از ناودانِ چوبی، بچکد روی دانه دانه پله های ایوان؛

 

پله هایی که قدم قدم ، یکی یکی شان را بالا بروی و به آخرین پله که رسیدی، روی اولین رنگِ رنگین کمان باشی. که یکی یکی رنگ ها را بالا بروی تا خدا را ببینی؛ پله پله تا ملاقات خدا؛

نه فقط ببینی، که ملاقاتش کنی؛ ملاقات کردن با دیدن فرق دارد، می نشینی یک دلِ سیر حرفهایت را میزنی؛ عقده هایت را می گشایی؛ سبدت را پر از نور میکنی و موقعِ برگشت، اگر آدم بوده باشی عاشق می شوی و اگر عاشق؛ دیوانه!

 

دیوانه ای که توی بغلش، یک آسمان ستاره دارد، که با هر قدمش، مشتی ستاره می پاشد برای همه ی آنهایی که دنبالِ دکمه های آسمان، تمامِ زمین را گشته اند؛ برای آنهایی که هر لحظه به دنبالِ نشانی اند و در دایرة المعارفِ افکارشان، تنها یک گزاره ی سؤالی می گنجد:

 

خانه ی دوست کجاست؟

خوش بحالِ ستاره ها که آسمان را کوک می زنند که نور را بیاورند پایین . توی مشت هامان، توی قلب هامان.

که دیگر توی تنهایی هامان تنها نمانیم. که ایمان بیاوریم به آغازِ فصلی گرم.

که بدانیم خدا هست هنوز. که نه رفته ها آزارمان دهد نه نیامده ها.

که ...

 

که دیگر در سوگِ یک رؤیا اشک نریزیم.من خوب میدانم که مردمِ این آبادی، هرگز کابوس نخواهند دید. اما ممکن است در مسجدِ بالای ده ، پای سجاده هاشان در سوگِ رؤیایی، گلایه کنند؛ سکانس به سکانسِ زندگیشان را جلوی چشم بیاورند شاید جایی، نقطه ای ، پلانی ، بهانه های ماتمشان را بیابند.

 

مردمِ این آبادی، آرزوهایشان را به شکوفه ها (( ها )) می کنند و بعد، می سپارندشان به آب.

مردمِ این آبادی، زمزمه های درِ گوشی شان را توی گوش بذرهاشان زمزمه می کنند. مردم این آبادی عاشق اند. نه از آن عشق ها که امروز هست و فردا نه، نه!

مردمِ این آبادی عاشق اند، عاشق کوهستان!

 

عاشقِ کوهستان اند نه چون غرور دارد و محکم است،  نه!

چون چین های دامنِ دخترِ زمین است؛ چون چین های دامنِ گلداری است که بهار برای زمین آورده ست تا زمین هم دختر باشد .که هر رویاندنی از زمین باشد. که هر امیدی از زمین باشد. که عشق از دامانِ پرامیدِ زمین بروید.

 

و وقتی عشق از زمین بروید، حتما توی دانه های فندوق هم خانه خواهد کرد؛

کسی چه میداند؟ شاید روزی در آن دور دست ها... یا نه، اصلا همین نزدیکی ها، زنی تصمیم به نوشتن بگیرد و اسمِ کتابش را بگذارد: فندوقی! و توی مقدمه اش بیاورد که:

 

(( می نویسم چون زنم و عاشق فندوق و سنجد و بهارنارنج! )) و لابد هرکدام تمثیل چیزی خواهد بود. آن زن،  باید همان جا، توی همان کتاب، از زندگانیِ پر امید و سرشار از عشقش بنویسد.از آنروزش که بانوی مادرانه هاست و از روزگاری که دختر کوهستان بود!

 

دخترِ کوهستان بودن به آدم ابهت و غرور می بخشد. آدم را، رویین تن میکند در برابرِ هر چه غصه است؛ حتی، اگر روزی، دیگر هیچ اطلسی ای نروید و همان درختِ تنومندی که روزگاری تکیه میدادی به تنه اش، حالا رفته باشد به یک سفرِ دور. باز هم، همین که دخترِ کوهستان باشی، دلت قرصِ قرص است.

 

و دلت که قرص باشد، بازارِ مطبخِ خانه ات، همیشه رونق دارد و یک بانو میشوی؛

زنی با یک فنجان عاشقانه های داغ!

با یک پیراهنِ گلدار و چشمهایی عاشق و نجیب که نبودن ها را،عجیب، طاقت می آوری.

میشوی همان پریِ حافظ، که سر تا قدمت از عیب، بَری می شود.

 

صدای همسایه ام توی گوشم میپیچد. خانه های این آبادی دیوار ندارند. فنجانش از محبت سرریز است. سجاده اش را میآورد توی ایوانش...

مینشیند. دستهایش را به آسمان بلند میکند و : اینجا را ببین! اینجا منم و خودم وتو، خدا!

گپ میزند. از بهشت، از آسمان، از بودنِ خدا توی قلبِ همه ی آدم ها...

 

دمِ غروب، دیگر دلش طاقت نمی آورد؛ زل میزند توی چشمهای خدا و میگوید:

خدا! من دلم می خواهد روی نرده های این ایوان، من و مسترِ مهندسم بنشینیم و نان و پنیر و ریحان بخوریم. که مسترم حیاط را آب پاشی کند و من برگ های توی حوض را جمع کنم...

 

بنشینیم و بهانه هایمان روی لبه ی حوض، بالا و پایین بروند. (نفس و رها) صدایشان خواهم کرد که در بند نمانند. که بپرند. که پرواز کنند.

بهانه های مامان و بابا شیطنت کنند و دلمان برایشان غنج برود.

صدای خدا را میشنوم که: آن وقت ها، باز هم دمِ غروب، همین جا، با هم گپ خواهیم زد؟

 

کلاغِ پیر روی بلندترین شاخه ی سپیدار هنوز هست؛ آرام و بی صدا.

فکر کنم تنها کلاغِ دنیاست که خبرچینی نمی کند. و چون خبر چینی نمی کند، هنوز هیچ کس رازِ دخترِ ترسا و زاهدِ مسجدِ بالای ده را، نمیداند.

ترسا خانوم که از کوچه های آبادی بگذرد، به گمانم همه ی عابدان، زنّار بر کمر شوند...

 

میفروش اما، غزل میفروشد به بهای دمی، لحظه ای مستی. و دنبالِ بهانه است؛ بهانه ای که حتی برای دقیقه ای رهایش کند، فراموشی اش دهد.

تلو تلو میخورد و بی آنکه مرا ببیند،آرام عبور میکند.

 

منی که روی پله ی سنگی جلوی باغ، تنها نشسته ام و خیره شده ام به پل چوبیِ شکسته ی روی رودخانه ی کمی آنطرف تر.

مدام توی ذهنم این جمله را ورق میزنم که:

خدایا! اون نخواست زندگی بسازه و آخرش شد...

اما... اما من که میخوام!

وخدا لبخند میزند. توی چشمهایم زل میزند و سؤالش را تکرار میکند....

/ 14 نظر / 21 بازدید
نمایش نظرات قبلی
پری

سلام مریم جون خوبی؟ من بلد نیستم آخه چه جوری ؟[سوال]

I

آقا من نمیتونم اینو بگم! خنده ام میگیره[نیشخند][خنده]

kosar

واااای این متن عالی بود... واقعا افرین به این خلاقیت...[دست] کلاغ پیر میخوای من بخونم؟![ابرو] هرکی نمیتونه بگه من انجام بدم خو منم دلم خواست[خنثی]

دختری بنام اُمید!

خیلی کار جالب و قشنگیه دیشب که دیدم این پستو میخواستم بگم حیف که صدام خوب نیست والا همشو برات میخوندم، یعنی به جای دوستانی که نمیخوان بخوننش اما حیف! فکر نمیکردم برای منِ تازه وارد هم بنویسی، ممنون که منم فراموش نکردی مریم عزیزم [قلب]

میس مهندس

مریم جان ممنونم ... خیلی زیبا بود فقط مشکل اینجاست من الان خیلی خسته و گرفته ام ... نمیدونم تا کی وقت دارم برای ارسالش ولی سعی میکنم حتما بزارم .... ایمیلت رو بده عزیزم :)

علی

سلام. روزتن بخیر ببخشید این متن معتاد باران برای منه؟ اگه برای منه که خیلی دوسش دارم حتما براتون می فرستمش.

علی

خدا کنه انجام بشه طرح قشنگ و زیبایی منو یاد زندگی می ندازه زندگی که هر کسی یه گوششو گرفته و با اعمال همه ی ما زندگی معنا پیدا می کنه خدا کنه دوستان به این متن معنا ببخشن البته با صداشون.[لبخند]

رعنا

سلام مریم خانوم من چند روزی نبودم ببخشید مریم خانوم اسممو ندیدم [ناراحت]

چریک

پس من چی؟؟منم میخوام^___^