من از اینجا به بعد را با تو زندگی خواهم کرد 5 :

...

((تو گماشته ی یک ماموریتی!

ماموریتی که در آن باید بازیگردانِ بیست و چند ساله ی زندگی من

در یک روز بارانی، توی یک کتابفروشی کوچک دنیای مرا بزرگ می کرد.

ماموریتی که در آن چشم های قهوه ای کسی دنیای سیاه و سفید مرا رنگی میکرد.

کسی که چهره ی گندمگونش منجی گندمزار خشکیده ام بود...

 

آری! بانوی بلورهای رنگارنگ!

بانوی شعرهای ناگفته

بانوی گوی های رقصان و آوازخوان

بانوی لباسهای موزون گلدار

بانوی حرف های سکوت

بانوی کوچه های صبر و

عبوری ساده...

ماموری و معذور...

 

من معجزه دیده ام

حل شدن تلخی ها توی سکوتی پرامید

پر شدن حساب خالی آخر ماه  با چشم هایی که ناخدایش خداست

مستتر شدن ضمیر خیال انگیزترین طعم ها توی ساده ترین ترکیب ها

مستی بی شراب در خدایی ترین آغوش

دیدن آبشار بر سرکوهی از غرور و نجابت

دیدن موزون ترین  ترکیب

دیدن لبخندی حک شده بر بهشتی ترین صورت

 

تو گماشته ای

گماشته شدی تا هوس انگیزترین خیال با دستان معجزه گر تو در من هبوط کند

تو قرآنی تا من ایمان بیاورم که اهریمن هم به زمین خواهد افتاد

پای عشق در میان اگر باشد

 

پریزاد غزلهای ناتمام!

من با تو فهمیدم

زندگی، رقص کاغذ بادهاست

لذت، آبنبات چوبی توی دست های پسربچه ی گلفروش است.

هوس توی حریر ساده رام میشود

 

من معجزه دیده ام

توی دو تا دست بی انگشتری

توی کارت تبریک های دست ساز

توی دیدن سرآمد ترین زن شهر توی بازار جنوب شهر و پس انداز توی قوطی کنج کابینت

 

((من کجای جهان من بودم؟

که سر و کله ی تو پیدا شد

عرشه را آنقدر دعا کردم

تا خدا ناخدای دریا شد))

{علیرضا آذر}

 

من توی بن بست لحظه ها

گنگ دیوارهایی بودم

که  شاخه های وحشت زده شان

توی دست بادهایی سرد

هرزگی میکردند

گیج ساعتهایی که با هوس هیچ زن کوچه گردی نمیچرخیدند

اما تو دستم را گرفتی و نشانم دادی

شاخه ها دختر بچه هایی بودند که روی نسیم تاب میخوردند

و ساعتهای روی دیوار

ساعت عشق اند

که بی تو عقربه هاشان ایستاده بود

تو نگاه را یاد من دادی...

 

مادر همیشه نگران اطلسی ها

مادر شمعدانی ها

مادر ماهی های حوض

مادر کوک زدن های لبخند به زخم های سفالی

مادر وصله ی گل های پونه به سفره های ترمه

مادر عاشقانه های آرام و بی انجام

مادر لالایی های بی خوابی...

مادر مسکن های مسکن ها...

 

بانوی سربه زیر من

اندکی بیتابی کن

میخواهم شکایتت را از این همه سختی بشنوم

میخواهم بدانم غر شنیدن چه مزه ای دارد؟

میخواهم طعنه را حس کنم

میخواهم رنجش هایت را از بچگی های این پسربچه به زبان بیاوری

میخواهم

میخواهم از من چیزی بخواهی...

 

من معجزه دیده ام

دیدن سجاده ای که بوی ناب انسانیت میدهد

چادر سفیدی که عطر مریمش فرشته ها را به زانو در می آورد

تسبیحی که لابلای دانه هایش سلامتی من نهفته است

نادعلی ای که نذر سادگی های همین زندگی است...

 

گماشته ی ماموریت دیوانگی من!

زنجیرم را باز نکن....))

 

این خانه تکانی چه رسم عجیبی است. همه چیز را زیر و رو میکند. خاک همه چیز را بلند میکند.

لعنت به هرچی دفتر خاطرات خاک خورده است...

 

 

/ 16 نظر / 23 بازدید
نمایش نظرات قبلی
صبا

خیلی قشنگ بود مریم جان ضمنا من رمز پست قبلیت رو می خوام لدفن [پلک]

حسین

چندین سال سر سفره ی هفت سین دعا کردم که خدایا ! به آنان که نمی داند ، آگاهی عطا فرما ! امسال از تو می خواهم ، به آنان که می دانند، قدرت عطا فرمایی ! همین ... آمین ! برای ساختن کشتی آرزوهایت هر چقدر هم که سخت باشد صبر کن . چراکه قایق کاغذی رویاها خیلی زود تر از آنچه فکر می کنی زیـــر آب خواهد رفت !!!

صبا

راستی اون یه تیکه ای که از علیرضا آذر نوشتی، مصرع اول یه «من» داره که جا انداختی. من کجای جهانِ من بودم که سر و کله ی تو پیدا شد؟ گفتم که بدونی نوشته هات رو کامل می خونیما [چشمک]

الهه

سشلام عزيزم خواستم جواب كامنتتو همين جا بگذارم ، شايد اين اولين كامنتي بودكه تو اين پست من اشك مي ريزم ،‌واقعا من خودمو كوچيك كردم ؟؟ چقدر فكر مي كردم بزرگ شدم ، قوي شدم ،‌در صورتيكه اين رو خودم به خودم مي دادم ، نه اون ، برام دعا كن ...

الهه

اگر دوست داشتي رمزتو هم به من بده

رعنا

چه قدر عجین با حسه مریم جان متنت , سلامت و کامروا بشی انشالله

پریسا

مریم من یعنی رمز نداشته باشم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

رها

رمز این 13بدر رو رد میکنی بیاد یا نع؟؟؟[عینک]