در آستانه ی عیدی خجسته اما کمی دور از دسترس...

دوران دانشجویی من در تهران و زندگی خوابگاهی من در سعادت آباد گذشت.محله خوب و تجربه ی جالبی بود از آدم های متمول .خونه های اشرافی. ماشین های آنچنانی و...

خلاصه من و بقیه ی بچه های خوابگاه قشنگ اونجا تابلو بودیم!

یه سری دختر چادری یا مانتویی اما با تیپ کاملا متفاوت .

بگذریم. یه روز که آماده میشدیم بریم برای سرویس و بعدم دانشگاه من به بچه ها گفتم من یه سر میرم از خودپرداز سر چهارراه پول بردارم و برمیگردم.

رفتم پول و برداشتم و تو راه برگشت خیابون پر از ماشینای لوکس بود که تو اون گرما شیشه ها رو داده بودن بالا و کسی هم به من توجهی نداشت.

یهو چند تا ماشین تو هم گره خوردن و شروع کردن بوق زدن!

منم یهو سر شوخی با خودم با یه لهجه ی من درآوردی و داغون (یعنی داغون!) گفتم:

با بوقش خریدی؟ بخوانید

ba bughghgheshshshs kheridiiii ?!!!!

یهو یه صدای مردونه، آروم و شمرده از پشت سرم شنیدم که: بعضی ها فرهنگش و ندارن خانوم.

تمام تنم یخ کرد . فشارم افتاد. جرات برگشتن به سمت عقب و نداشتم.سرم و چرخوندم و یهو یه چهره دیدم که برام آشنا بود ولی تو لحظه ی اول نشناختم.

بعد یهو شناختم که هادی ساعی بود!

چند لحظه قوه ی تصورتون و به کار بگیرین. رنگ چهره م زرد ، بنفش، قرمز، آبی و.... شد. چشام گشاد شد.مثل جن دیده ها یه جیغ کوتاه زدم و با سرعت هرچه تمام دوئیدم سمت خوابگاه و اصلا برنگشتم پشت سرم و ببینم.

دیگه باقیش به عهده ی مخاطبین عزیز میذارم!نیشخند

/ 32 نظر / 10 بازدید
نمایش نظرات قبلی
محمد

ممنونم..[گل][گل][گل]قابل شما رو نداشت.. . پیشاپیش هم عیدتون مبارک . وای چه جالب...........تو خیابون یه آدم معروف ببینی و از اون بدتر جواب تو راه م بده...................واقعا آدم چه کار کنه............فرارکردن بهترین گزینه بوده[لبخند]

محمد

زندگی در بردگی شرمندگی است معنــی آزاد بودن زندگــی است ســر كه خـــم گردد به پای دیگــران بر تن مــــردان بــود بــار گــران بندة حق در جهـــان آزاده اســت مســت وی فارغ زجام و باده است خلیل الله خلیلی

دختری بنام اُمید!

ممنون عزیزم، چشم اگه قابل باشم حتما دعات میکنم [قلب] چشمات سلامت مریم جونم، ان شالله سال بعد باهم تو یه صف وامیسیم [چشمک]

علی

حالا شما نمیدونی هادی ساعی چهوضعی داشته... طفلک برا بقیه این طوری تعریف کرده: تو ماشین بودم یه یارو بوق میزد بعد یه خانومی بهش تذکر داد منم حرفشو به نحوی تاکید کردم که خانومه یهو پا به فرار گذاشت خخخخخ حال اون مطمئنن عجیب تر بوده.

سانیا

جالب بود . بی خبرم ازت دختر خوب بیخبرم نذار .

علی

اصلا فک کنم سر همین قضیه با دنیای ورزش خداحافظی کرد...

همایون

سلام. بیچاره هادی ساعی. [نیشخند] ممنون از اینکه به وبم امدید. نوشته هاتون قشنگن. ادامه بدید موفق باشید[گل]

فهیمه

خدا نکشتت مریم مردم از خنده چیکار کردی توووووو[خنده] شیرین کاریای تو خوابگاهت کم بود جلو هادی ساعی حداقل آبروداری میکردی یکم دختر[چشمک]

فهیمه

خدا خیرت بده خاطرات دانشکده و خوابگاه رو برام زنده کردی به جرات میتونم بگم دوران طلایی زندگیم بود

فافا

عالی بود عکس العملت[خنده]