بزن بارون....

کدوم مشهدی ای!!! هست که این دو شب فوق العاده تو اردیبهشت( و رجب) سال 94 رو از یاد ببره؟

چهارشنبه شب خیلی خیلی بارون اومد و من یک ملاقات وبلاگیِ بارونیِ فوق العاده و به یاد موندنی با پریسای عزیز و دو تا فرشته ی کوچولو، ناز و مهربونش رو تو حرم امام رضا(ع) تجربه کردم.

 

بارون خیلی شدید بود و درست موقع نماز مغرب . همه زیر بارون اقتدا کردن و نماز خوندن.

فضای فوق العاده ای بود.

 

اما شب بعد یعنی پنج شنبه شب حدودای 11.5 یا 12 شب بارون از زمین و آسمون باریدن گرفت.

تمام خیابونها مثل رودخونه شده بود.

چیزی شبیه به ونیز!!!

جدای اینکه خیلی خونه ها رو آب گرفت فضا واقعا عالی بود.

حدود نیم ساعت بارون شدید و یکریز.

دلم این ها را میخواهدتا حدود زیادی تعبیر شد و من روی پشت بوم زیر همون بارون کلی حرف زدم.

ابدا قابل توصیف نیست لحظاتی که بر مشهد ِعزیز  گذشت.

فقط میتونم بگم فوق العاده بود.البته فوق العاده خیلی کمه برای توصیف اون بارون.

 

+++بعد قطع بارون هم زدیم بیرون و تا 2 صبح تو خیابونها و نزدیک حرم چرخیدیم و از این همه نعمت بهره بردیم.

+++صبح جمعه هم تو پارک ملت و ورزش و صبحونه و باز:

 

سال 94! دوستت دارم خیلی زیاد!

 

/ 10 نظر / 12 بازدید
خانه دوست كجاست؟

عجب شبي بود جداً اون شب "يا مَن يُعطي الكَثير بِاالقَليل " تفسير شد... امّا نميدونم چرا ياد قوم نوح افتادم نا خودآگاه (البته خيلي هم نا خودآگاه نبود، وقتي از درپوش هاي شبكه هاي فاضلاب آب به بيرون فواره مي‌زد!) اون شب بارون هم به آرزوش رسيد و دور ضريح طواف كرد!!! خوش به حال كسايي كه اون لحظه دور ضريح بودند...

صبا

ئه وا!! شما هم پارک ملت دارین؟ فکر کردم فقط ما داریم! البته پارک ملت ما یه رقص نور و آب داره، تازشم کلی لاله داره که نفس منن. گفتم که پز داده باشم! والا... با اون بارونتون! [عینک]

پری

خدا رو شکر که بهت خوش گذشته مریم جون

اذر

سلام چطوری میتونم ب پرشین بر یا جای ب غیر از بلوگفا . همین مطالبو منتقل کنم .

پالیزبان

درود باران ؟ باران می بارید و من , باران ! سوسوی ِ یک خورشید , فرناز ِ یک مهتاب , من را به اغوای خدا می برد ! بارن می بارید و من نیز از برایش , شعر می گفتم باران می بارید و من نیز , مشت مشت تا برکه ی باران می رفتم ! باران , می بارید می خندید می کاوید می لولید و من نیز , اقتدا بر سیل او کردم تا بشوید از تنم ابر ِ تنومند سیاهی را . بدرود

بهمن

خوش به حال و خوش به سعادتتون[گل] درك حال و روزتون كمي برا مثل مني سخته كه اگه بخوام قدم بزنم گرد و غبار تا اعماق وجودم فرو ميره ! ولي با اينحال با خوندن اين دل نوشته ات به ياد روزهاي باروني افتادم كه بالاجبار زير بارون گرفتار ميشدم ... اولش كمي اذيت كننده بود و بعد كه بيخيالش ميشدم خيلي هم لذت بخش ميشد ... يادمه يه شب من و خانومم ، با دوتا پسراهام كه اونموقع كوچيك بودن ، يه مسافت طولاني رو سوار بر موتور زير بارون شديد ، اومديم خونه ... آي كيف ميداد ! آاااااي كيف ميداد ...[قلب] هنوز مزه ش زير زبونمه ...[گل] خوشحالم كه اين نوشته ت منو برد به سالهاي خيلي دور ...[گل]

ماهی لپ دار

بارون که میاد انگار خدا گزینه استاپ همه غمارو فعال میکنه,استراحت میده به غصه خورها,نه تو گذشته ای,و نه تو آینده,به معنای واقعی تو لحظه اکنون نفس میکشی و لذت میبری,بعد از لمس کردن و بوییدن بچه م قشنگترین حس دنیا برام لحظه های راه رفتن زیر بارون و خیس شدنه

اذر

کامنت من کوووووووووو .خوردیش

دختری بنام اُمید!

چقدر دلم خواست اون لحظات اونجا باشم [رویا]