رکورد!

 

دوستان اگه تشریف ببرن سوار موتورهای جست و جو شن! و سرچ کنن رکورد دار  شرکت در کنکورهای مختلف قطعا اسم بنده براشون میاد!

در راستای طرح شاد سازی سازمان محترم سنجش امروز در کنکور سراسری حضور بهم رساندیم تا بار دیگر حماسه بیافرینیم!

دیشب که تا ساعت یک و نیم با خانواده در حال خوشگذرانی بودیم. خواهرم میگفت اگه دیدی نفرای کناریت استرس دارن پاسخنامه شون و کپی کن یهو دیدی نفر اول شدی!

صبح در حالی گوشی را به سکوت دعوت کردم که نمیفهمیدم کجام و باید چکار کنم!

بعد راه افتادم سمت حوزه ی امتحانی. چه ترافیکی بود همه مامان بابا ها داشتن نو گلهاشون و میبردن کنکور بدن!

یادم اومد از سال اولی که کنکور دادم و با مامان و خواهرم رفتیم و ظهرم من عصبانی و ناراحت اومدم بیرون و رفتیم کباب خوردیم!

با هر زحمتی بود رسیدم حوزه. دیدم جلوی در خیلی شلوغه گفتم حتما دارن میرن تو. با خیال راحت سایه پیدا کردم و پارک کردم. (چون آینده نگرم!)

بعد یه دونه مداد و پاک کنی که خواهرم برام آورده بود! و کارت و برداشتم.

یهو دیدم وسط جمعیت یه خانومه کارت و تو دستم دید و داد زد که : وای تو دانش آموزی بیا برو دارن در و میبندن چرا اینقدر دیر!!!

منم گفتم شما خودتون و ناراحت نکنین همه چی تحت کنترله...

خلاصه راه باز شد و من رفتم تو. نگهبانه هم همونا رو گفت.چقدر همه نگران بودن! دم در اون یکی سالنه خانومه گفت بیا کیک و بردار برو تو. گفتم من واسه همین اومدم

گفت پس دو تا بردار!

یهو دیدم شماره ی من تو اون سالن نیست!

بعد از کلی جست و جو جام و پیدا کردم. دیدم دو سه تا دختر کناریم خیلی استرس دارن یهو حرف خواهرم یادم اومد و کلی برق خبیثانه از چشام زد بیرون!

آزمون شروع شد و من با لذت تمام سوالها رو میخوندم و با مداد مشکی نرم پررنگ داخل مربع ها رو پر میکردم!!!

بعضی سوالها خیلی آشنا میزدن اما نامردا خودشون و معرفی نمیکردن!

بعد که تموم شد و نشستم به کیک خوردن از این دور و بریام یادم اومد!

یعنی آفرین بر این حماسه سازان روم کم شد!

من از هر ده تا شاید 3 یا 4 تا جواب داده بودم اونا که هیچ!

یکی میوه و آبمیوه و آب و دستمال و شکلات و چند تا مداد و پاک کن و تراش داشت.

یکی موزاییک های کف و میشمرد.

یکی رو دفترچه نقاشی میکرد.

یکی موهاش و تو آینه ش مرتب میکرد

یکی...

یعنی قشنگ میتونم بگم تو این سالن حدود 400 نفره من جزو ده تای اول بودم!

اون موقع ها یادمه خیلی بیشتر برامون مهم بود و استرس و ...

اما اینا خیلی باحال بودن. تازه من موندم اینا سر صبحی چه حالی داشتن اونقدر به خودشون برسن! والا! اکثریت کلی ترگل ورگل چه لباس فرمهای باحالی هم دارن!

خلاصه امروزم خیلی خوش گذشت. حدود 10 صبح بود که جمعیت سالن نصف شد!

و من امروز ششمین کنکور عمرم و تجربه کردم!!!!

باشد که باز هم ترم اولی شویم!

/ 39 نظر / 19 بازدید
نمایش نظرات قبلی
حنا خانوم

برای پست بالا.. مریم جونم..تو هم منو یاد دوست مجازیم میندازی که دیگه خدافظی کردو ورفت..خییییییییییلی سرزنده و شاد بود..عین تو... اما همیشه آدم های شاد غم های بزرگ دارن.. اما هیچ وقت ناامیدم نمیشه...ایشالله توی آینده بهترین ها برات اتفاق بیفته ..و خوشبخت ترین آدم روی زمین بشی..[ماچ]

بهمن

مریم خانم عزیز [گل] راستش فضولی منو ببخش . هرچند، بخش نظرات آخرین مطلبت رو غیرفعال کردی ولی نتونستم آه و حسرتم رو از خوندن رنجنامه ات بیان نکنم ... منو ببخش که برخلاف میلت بازم نظر گذاشتم . خواستم بهت بگم که خیلی خیلی متاسفم که سرنوشت ته تغاری خونه اونی نشد که باید میشد ... امیدوارم با تلاش و کوششی که در شما سراغ دارم ، سرنوشت رو از نو بنویسی ، همونجوری که شایسته اش هستی ... همونطوری که لیاقتش رو داری ... شادِ شادِ شاد منم مثه یه برادر مجازی ِ واقعی برات دعا میکنم که بهترینهارو مستقیمن از دست خدا بگیری ...[گل]

دختری بنام اُمید!

فکر میکردم اینجا یه کامنت گذاشتم! این حافظه داره اذیت میکنه [نیشخند] + و من ایمان دارم ته تغاری خونه خوشبخت میشه [رویا] نظرات رو بستی، فکر منو که نبستی [عینک]

محمد

سلام چقدر خوب می نویسید...حتی دلتنگی ها،و................ ولی تقدیر وسرنوشت همین..باید تسلیم سرنوشت بود..وبه فردا و فرداها فکر کنیم تا به گذشته ای که دیگر نیست.. پرنده ای که با من می رفت تمامِ فریادش در چشمش بود وَ چشم .. آه، تمامِ فاجعه از چشم می رود ...

پری

سلام مریمی حالت چطوره فدات خوبی؟ پست بالایی چقدر غمگین بود دلم خیلی گرفت عزیز چرا آخه یادت میاری اون روزا رو قلبت میشکنه خیلی دردناک نوشتی الهی من فدای تو مریم قلب درد میکنه و چرا اینا رو یادت میاری فدات؟[ناراحت]

پاليزبان

درود هزار و يك بار هم اگر در گوشت به لطايف الحيل بگويم كه سعي كن براي خودت آنتروپي مثبت توليد كني و از خلق انرژي منفي دوري كن . ليكن مرغ يك پا دارد و تو نيز همان مرغ لجوج و يكدنده و كله شق هستي كه همچنان بي آنكه دانه بخوري ، از آشيانه بيرون نيامده ، بر طبل ياس و نااميدي مي كوبي كه خودت را نفله كني و روباه و گرگ ها را پر ولع . اين را عمومي نوشتم تا تلنگري باشد براي مباداهايت . قلمت را هميشه در جهت بهبود روح و روانت بكار بگير . گور پدر هر آنكه رفته است . آنقدر برود تا به انتهاي جهان برسد . ما همه فقط ياد گرفته ايم كه هاشورهاي تار زندگيمان را پر رنگ كنيم . ليوان نصفه ، فقط قسمت خالي ندارد . همين بدورد

حنا خانوم

اوووووووووووومدددمممممممم[نیشخند]آیکون پرش با شیب زیااااااااااد[خجالت]

علی

تا حالا سر هیچ کدوم ازپستاتون نخندیده بودم این خیلی خوب بود مردم از خنده.

پروازツ

هیچوخت یادم نمیره استرس وحشتناک اون روزا رو‌! همیشه همه‌ی دوستام به من حسودیشون می‌شد که انقد بیخیالم و هیچ استرسی ندارم، ولی اون سالا من نابود شدم! هنوزم که هنوزه اون استرسُ با خودم به یادگار دارم :( ولی سال دیگه شاید رفتم دوباره کنکور دادم تا دوباره توو اون فضا قرار بگیرم شاید غول استرس اونموقعها توو نگاهم بشکنه و دوباره همون دختر بی خیالی شم که دوستام بهش حسودیشون میشد.