باز....

در را میبندم. کلید را تویش میچرخانم که خاطراتم فرار نکنند.

که وقتی برگشتم باز همه چیز سرجایش باشد

که همه چیز یادم بیاید.

که قلبم به درد بیاید از آنچه در این خانه ی لعنتی بر من گذشت.

که باز بروم روانشناسی رنگها را بخوانم و برچسب بخرم و رنگ همه چیز را تغییر دهم که وقتی وارد خانه میشوی آرامش بیابی و دعوایمان نشود و داد نزنی و...

که رنگهای آبی نارنجی آشپزخانه اش سر جایش بماند.

که تمامی اثاثیه ی منِ وسواسی درست چیده شده حاضر باشد.

 

که رنگ صورتی اتاق سمت راستی جایی نرود و تو احساس گرمی و عشق کنی.

که استیکر the relax moment  روی دیوارش بماند.

 

که ست اصلاح نیوآ یت جلوی آینه ی روشویی بماند و تو هر صبح تر و تمیز سرِ کار بروی.

که همه ی لباسهایی که خواهرم تا نیمه شب اتویشان کشید توی کمد آماده بماند.

 

که فرش فانتزی سنتیمان پهن مانده باشد کف نشیمن و خاطرات روزهای آماده کردن خانه توی تار و پودش بماند.

که مبل و پرده ی  سفید و آبی نشیمن ماند سر جایش تا ...

 

یک دور دیگر کلید را می چرخانم تا هیچ کس نتواند وارد شود

و ببیند غذایی که من توی آشپزخانه درست کردم دست نخورده ماند چون ....

و ببیند که رنگ صورتی هیچ اثری بر سرمای ما نداشت و آنجا فقط یک ...

و ببیند که لحظه های آرامش با نوشتن ساخته نمیشود و ...

و ببیند که ست اصلاحت را استفاده میکنی برای...

که لباسهای اتوکشیده را میپوشی تا....

و ببیند که فرش و مبل و پرده را دود گرفته و...

که ببیند زیر یخچال چه اثاثیه ای از جهیزیه ی تو هست...

 

کلید را توی مشتم میفشارم و دست را توی جیب.

دکمه ی آسانسور و من که مینشینم پشت فرمان ماشینی که هزار بار فدایت کرده بودمش و تو فدای...

هیچ کس جرات نمیکند کنارم بشیند

هیچ کس نمیتواند اشک های مسیرم را ببیند

ته تغاری خانه باید خ و ش ب خ ت میشد...

اما....

 

 

 

/ 0 نظر / 22 بازدید