سفر

میذارم و از اینجا میرم یه روز

اونجا که باید

اونجا که حالم بهتره

ببینین کی گفتم

===============

شمالی ها خوش بحالتون

تو بغل بهشتین ها

  
نویسنده : مریم ; ساعت ۱٠:۱٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩٦
تگ ها :

زلزله

سلام علیکم

اگر جویای احوالات اینجانب هستید بحمدالله خوب و خوش و سلامت و کیفورم

 

بگم براتون از زلزله

صبح حوالی ساعت 9.5 دوستم زنگ زد که اومدم مشهد بیا ببینمت...

مام که پایه پریدیم بیرون.... رفتم دنبالش و سوار ماشین شد و راه افتادیم....

شدید گرم صحبت بودیم و رفتیم کافه که صبحونه بزنیم

وقتی رسیدیم دیدیم همه مردم و کسبه تو خیابونن....

فک کردیم تصادفی دعوایی چیزی بوده....

در و باز کردیم رفتیم داخل که کافه چی هم پشت سر ما وارد شد...

از چهره ما فهمید هیچی نمیدونیم

گفت خانوما الان یه زلزله سنگین و طولانی اومد....

مام فک کردیم عادیه...

نشستیم به صبحونه خوردن به چه تپلی و حسابی گپ زدیم....

خلاصه حساب کردیم و اومدیم بیرون و....

باز راه افتادیم تا دوستم و برسونم خونه دوست مشترکمون و برم اداره...

باز توی راه هم دو تا پس لرزه سنگین زده که باز ما هیچی نفهمیدیم...

اما ظاهرن سنگین و طولانی بوده چون همکارا همه ترسیده بودن و فکر پناهگاه و.....

اما بنده خوش و خرم میخندیدم

 

شب همه خونه خواهرم که همکف بود جمع شدیم....

لوازم ضروری توی کیفم...

لباس پلوخوری پوشیده.... تازه داشت چشام گرم میشد که یهو زمین لرزید...همه گوشی ها به دست دوئیدیم سمت در که خدا رو شکر تموم شد....

عاقا تا صبح نخوابیدیم.... تو گروهها حرف زدیم و جوک و...

تا صبح شد....

شب پراسترسی بود خدایی

ولی حس های خوب هم کم نداشت....

مردم مهربونتر شدن....پشت هم بودن... نگران هم بودن و....

بگذریم که خیلی ها شب و بیرون بودن و شلوغی و ترافیک

اما زلزله بر ما اینگونه گذشت....

هنوزم احتمال پس لرزه هست و میزنه هم....

و بالاخره همه با ملودی و غم بسیار بخونید که:

اگر بار گراااان بوووودیم و رفتیم

اگر نا مهربااااان بووودیم و رفتیم

 

عمرتون پر برکت

  
نویسنده : مریم ; ساعت ۸:۱۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٩ فروردین ۱۳٩٦
تگ ها :

این روزا.....

اداره میرم

تو خونه کار هنری میکنم

ورزش میکنم

مامانم خوشحاله

همه خیالشون آسوده س

خرید عید میکنم

یکم تغییر دکوراسیون میدم

برنامه ریزی برای تغییر شکل خونه تو سال آینده میدم و یکم تعمیرات و جابجایی آشپزخونه و اتاق و....

روح زندگی در جریانه

مدارکم و امروز از محضر گرفتم و برای همیشه اون از زندگیم به صورت رسمی و شرعی و قانونی پاک شد....

 

دیگه قول دادم هیچی تو دنیا ناراحتم نکنه

و پای قولم هستم

با سختی های همیشگی محل کار و... کنار میام و قوی و مقتدر زندگیم و پرامید میسازم

 

خوبه که هستین

خیلی

به همه چی می ارزه

این نقل قول یکی از ادمهای نیک این روزهای منه

منم به شما تقدیمش کردم

 

روزگارتون عالی

  
نویسنده : مریم ; ساعت ٢:٢٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٥ اسفند ۱۳٩٥
تگ ها :

ذوق مرگم

سلاااام

بگم تموم شد باورتون میشه؟

دو سال و یک ماه و 5 روز طول کشید

ولی تموم شد

بازم مریمی مقتدرانه از زیر بار مشکلات بیرون اومد

خیلی حال خوشی دارم

امشب هزار بار آهنگ مست مستم کن جام و ببر بالا .... رو گوش کردم و پرواز کردم

فقط خدا میدونه چقدر ممنونشم

 

از فردا غصه هیچی و نمیخورم و با همه چی همینطور قوی برخورد میکنم

خدا کنارمه و هوام و داره

مطمئنم بهش

 

از فردا خوشحال و پرانرژی کارام و شروع میکنم و پیش میرم

قوی و مقتدر

 

مرسی که هستین و احوالم و میپرسین

عاشقتونم تا آخر دنیا

  
نویسنده : مریم ; ساعت ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳ اسفند ۱۳٩٥
تگ ها :

 

دوشنبه میریم محضر انشاالله

فک کنم داره تموم میشه

اما تا نشه هنوز ته دلم قرص نیست

دعا میکنم که به خیر بگذره و تموم بشه

شمام دعا کنید

  
نویسنده : مریم ; ساعت ۱٠:۳٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۳ بهمن ۱۳٩٥
تگ ها :

زمستون...

آدمهای توی قاب عکس همیشه میخندند....

 

اتاقم رسما به صورت یک کارگاه افتتاح شد...

روزهای سخت هم افتادن تو سراشیبی و انشاالله انشاالله رو به اتمامن....

 

وقتی کسی عمیقا دوستت داره که میدونی هیچوقت بهم نمیرسید یه حس دوگانه و گسی وجودت رو فرا میگیره....

تا بهار چند قدم کوتاه راهه

و من چقدددررررر کار دارم

خدایا

زمستونت و کش بده

کارام مونده

  
نویسنده : مریم ; ساعت ۱۱:٥٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٠ بهمن ۱۳٩٥
تگ ها :

مری و دوستان در تهران

برای رقص محبت در صحنه زندگی 

آنچنان جذابیت هایی لازم نیست....

 

برای لمس خوشحالی در آوار تنهایی

شاخ غول شکستنی لازم نیست....

 

برای نفس کشیدن در اتمسفری لبالب از صداقت 

تنها تویی نیاز است که دست در دست هم دنیا را به سخره بگیریم....

===========================

حادثه ناگوار پلاسکو قلب من و هم مثل همه به درد آورد.....

خیلی عالیه آدم دوستهایی داشته باشه اینقدر با عشق...اینقدر پایه.... اینقدر همدل.....

یاد روزهای خوب دانشکده زنده شد.... الهی شکر

  
نویسنده : مریم ; ساعت ٦:٢٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٥ بهمن ۱۳٩٥
تگ ها :

....

برای اینچنین روزهای سخت کسی باید میبود که امنیت ابتدایی ترین هدیه اش میبود

کسی که نگاهش از اعتماد لبالبم میکرد

کسی که گرمی دستهاش ارامش را برایم به ارمغان می آورد 

و کلام پر اقتدارش دلم را قرص تر

 

 

برای چنین روزهای سختی کسی میباید میبود که وقت تنهایی قدم زدن بی هیچ کلامی اشکهایت را پاک میکرد

بی هیچ دلگرمی ای دلت را به دست میآورد

بی هیچ حرفی همه ی حرفت را میخواند

 

برای چنین روزهای سختی باید کافه ای میبود تا در آن گذشته ی سیاهت دود میشد

چای دونفره ای سرد

و دستهای تنهایی گرم

 

برای چنین روزهای سختی بایستی آغوشی امن زندگی را سامان می بخشید

تکه هایی را بهم میچسبانید

و روحی را جلا میداد...

 

و این تنهایی با همه ی خلا هایش یک بهشت بزرگ ساخت

بهشتی که در آن هیچ لافی شنیده نمیشود...

هیچ تردیدی قلبت را چنگ نمیزند...

هیچ پنهان کاری ای به رعشه ات نمی اندازد...

هیچ دروغی اعتماد دوباره ات را نابود نمیکند...

هیچ چیز خرد ترت نمیکند...

 

این بهشت وحشی دوباره رام شده ات را سرکش تر از قبل میکند..ِ

و تنهایی خودت را قابل اتکاتر....

تنهایی هزار بار بهتر از کنار هرکسی بودن به آدم میچسبد....

  
نویسنده : مریم ; ساعت ۱٠:۳٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٦ دی ۱۳٩٥
تگ ها :

← صفحه بعد